تبليغاتX
الهه هاشمی
گاه و بی گاه نویسی های من

عاقبت چاپ شد این اولین کار که شاید  به من برای کارهای بعدی انگیزه بدهد.

تجربه ی خوبی بود و صبر کردن را یادم داد ؛ البته صبری نه مثل صبر ایوب ولی به جای خود طولانی.

حس عجیبی بود. خوشحالی غریبی...

این رمان دای سیجی داستانی زیبا و خواندنیه. داستانی درباره ی عشق : عشق های جوانی، عشق به کتاب. اکتشاف دنیای پر رمز و راز و پر جاذبه­ی ادبیات غرب. کشف عشق.  یک " تجربه­ی عینی، ملموس، لطیف و تا اندازه ای نوستالژیک" برای خود نویسنده.

اگر رمان را خواندید حتماً درباره ی ترجمه نظر بدهید.

 ممنون از لطفتان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:58  توسط الهه هاشمی | 

  

 به چمدان نزدیک شدیم. چمدان با طناب ضخیمی از کاه تابیده همچون صلیب بسته شده بود. از بندها خلاصش کرده و در سکوت بازش کردیم. درونش تلی از کتاب زیر نور چراغ مان ظاهر شد. نویسندگان بزرگ غربی با آغوش باز پذیرای مان شدند. روی آن ها دوست قدیمی مان بالزاک با پنج، شش رمان جا گرفته بود و به دنبال او ویکتور هوگو، استاندال، دوما، فلوبر، بودلر، رومن رولان، روسو، تولستوی، گوگول، داستایوفسکی و چند نویسنده ی انگلیسی چون دیکنز، کیپلینگ، امیلی برونته و ... می آمدند.

چه قدر حیرت کردیم!

دوباره چمدان را بست و مثل یک مسیحی که در حال ادای سوگند باشد، یک دست را رویش نهاد و

خطاب به من گفت:

- با این کتاب ها خیاط کوچولو را متحول می کنم. او دیگر هرگز یک دختر کوه نشین ساده نخواهد بود.

 -از متن کتاب-

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 9:40  توسط الهه هاشمی | 

دوست لوتی مَنِشی دیشب این اس ام اس را برایم فرستاده بود:

بعضیا بی غصه پیرن،          

 بعضیا با غم رفیقن،

 بعضیا از بس عزیزن

هرگز از دلها نمیرن.

جدای از وزن (4 مصرع 8 هجایی)، قافیه ،  آهنگ ، تکرار کلمات مشابه در ابتدای مصرع ها -که خودش یه صنعت ادبیه- توی همین چند کلمه کلی مفهوم وجود داره. به خصوص دو مصرع اول. نخندید. جدی میگم.

یه ترانه ی فرانسوی هم هست که می گه :

Ne cultive pas le regret car on ne récoltera jamais que les sentiments que l'on sèmme.

یعنی غم و غصه نکار چون همون احساساتی رو برداشت می کنی که می کاری

خلاصه­ی کلام این­که میشه با خوندن یه اس ام اس هم لذت برد درست مثل خوندن یه رمان یا شنیدن یه ترانه یا دیدن یه فیلم زیبا !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:7  توسط الهه هاشمی | 

 

۴

 

دو مرد میان سال در کنار لو، رودخانه ی زمان کودکی شان گردش می کنند. دو برادر. من و برادرم برنار . نیم قرن پیش در این آب روشن شیرجه می زدند. بین ماهی ها که از سر و صدایشان نمی ترسیدند، شنا می کردند. صمیمیت ماهی ها طوری بود که فکر می کردند این خوشبختی تا ابد باقی می ماند. رودخانه بین صخره های ساحلی جاری بود. وقتی دو برادر ، گاه همراه جریان آب، گاه با گذر از بین صخره ها رودخانه را تا دریا دنبال می­کردند، گاهی از چشم هم دور می­ماندند. یاد گرفته بودنند برای دوباره پیدا کردن هم با انگشت سوت بزنند. سوتهای بلندی به دیواره های صخره ای برخورده و  منعکس می شدند.

امروز آب پایین آمده ،ماهی ها ناپدید شده اند ،خزه ای لزج و راکد نشان دهنده ی پیروزی مواد شوینده را بر طبیعت است .از کودکیمان تنها آواز زنجره ها و گرمای صمغ مانند خورشید باقی مانده است و از آن گذشته هنوز بلدیم  با انگشت سوت بزنیم. همیشه با صدا یکدیگر را پیدا کرده ایم .

به برنار می گویم به فکر نوشتن کتابی درباره مدرسه هستم. نه مدرسه ی در حال تغییر درجامعه ی در حال تغییر، مثل این رود خانه که تغییر کرده، نه، درباره ی چیزی که دربطن این دگرگونی بی وقفه تغییر نمی کند، دقیقاً درباره ی چیزی همیشگی که هیچ وقت حرفی از آن  نمی شنوم. درد مشترک شاگرد تنبل، والدین، و معلم ها، تاثیر متقابل این غم و غصه های مدرسه.

 - برنامه ی بزرگیه ... .و چطور این کار را می کنی ؟

- مثلاً با گپ زدن با تو. از خنگی خود من چی یادته، مثلا ....در ریاضی؟

برادرم برنار تنها عضو خانواده بود که می توانست به من در کارهای مدرسه، بی آنکه خودم را مثل صدف قفل کنم کمک کند .ما تا سال پنجم که به پانسیون رفتم ،اتاق مشترکی داشتیم .

-         در ریاضی؟ می دانی که، اولش حساب بود! یک روز ازت پرسیدم با تفریقی که روبرویت است چه باید کرد. فوری جواب دادی : « باید از مخرج مشترک کمش کرد.» فقط یک تقسیم بود، پس فقط یک مخرج مشترک وجود داشت. ولی نظرت عوض نشد: «باید از مخرج مشترک کمش کرد !» چون من اصرار می کردم و می گفتم: «یک کم فکر کن دانیال، اینجا فقط یک تقسیم داریم، پس فقط یک مخرج وجود دارد» تو از کوره در رفتی: «  این را معلم گفته؛ تقسیم ها را باید از مخرج مشترک شان کم کرد! »


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 8:59  توسط الهه هاشمی | 
 

بالا می روم ...
از سر بالایی کوچه بالا می روم. خیلی تند نیست . از همه این محله فقط نمای این کوه را دوست دارم ؛ آن جاست. خیلی بلند نیست ولی وقتی از کوچه بالا می روی درست روبروی توست. نه خانه مان را دوست دارم نه محله نه شهر را ولی از این منظره نمی توانم بگذرم. کوهِ کوتاه خاکستری . هیچ وقت سفید پوش نبوده. اینجا که ماییم به ندرت برف می بارد و اگر هم ببارد آن قدری نمی ماند که جایی را سفید پوش کند. از کوچه می روی بالا ، به خودت می گویی اگر همینطور بروم می رسم بهش و وقتی آن بالا رسیدم برای این پایینی ها دست تکان می دهم و مسخره شان می کنم که این قدر پایینندکه عقلشان نمی رسد کوچه را همینطور بالا بروند تا برسند به قله....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:30  توسط الهه هاشمی | 

 



زیبایی و جذابیت بعضی از رمان ها کاملا بسته به زبان اصلیه رمان است، یعنی زبانی که نویسنده از آن استفاده کرده و ترجمه هیچ وقت کاملا قادر نیست حق مطلب را در مورد آن ها ادا کند. با این حال باز خیلی از این دست رمان ها ترجمه می شوند . ولی گاه به هیچ عنوان نمیشود معادلی برای برخی از واژه ها و اصطلاحات در زبان مقصد پیدا کرد و حتی اگر بتوان ترفندی پیدا کرد این اثر دوم به هیچ عنوان قابل مقایسه با اثر اولیه نیست و از این رو بهتر است بعضی از رمانها هیچ وقت ترجمه نشوند تا خواننده ترجمه از خود نپرسد دلیل این همه قیل و قال بر سر این رمان و جایزه گرفتنش چه بوده!
یکی ازاین رمان های زیبا ، البته وقتی به فرانسه می خوانیش، غم و غصه ی مدرسه نوشته ی دانیال پناک است که سال 2007 برنده جایزه رونودو Renaudot شد. رمانی که حیف بخش هایی از آن واقعاً قابل ترجمه نیست و یا باید آن قسمت ها را حذف کرد که این کار از سویی با وفاداری به اثر منافات دارد و از سوی دیگر پیوستگی و ارتباط بین جملات و بخش های کتاب را از بین می برد. چند بخش اول این رمان را که به فارسی برگردانده ام بخوانید :

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:41  توسط الهه هاشمی | 

 

دای سيجی در سال 1954 در استان فوجيان چين به دنيا آمد. در فاصله سالهای 1971 تا 1974 برای بازپروری به سيچوان فرستاده شد. بعد از خلاصی از بازپروری تا سال 1976 به دبيرستان بازگشت و پس از مرگ مائو به تحصيل تاريخ هنر در دانشگاهی در چين پرداخت. وی در سال 1984 با به دست آوردن يک بورس تحصيلی به فرانسه رفت و وارد موسسه ی مطالعات عالی سينمايی شد و نخستين فيلم کوتاه خود را در چين کارگردانی نمود. پس از آن فيلمهای چين، درد من (جايزه ی ژان ويگو 1989)، تانگ، يازدهمين (1998) و ماه خوار ( 1993) را ساخت.
بالزاک و خياط کوچولوی چينی نخستين رمان اوست که مستقيما به زبان فرانسه نوشته شده است و در آن نويسنده به طور گسترده ای به شرح حال زندگی خود پرداخته است. اين کتاب به بيش از بيست و پنج زبان ترجمه شده و جوايز بسياری نظير جايزه ی ادمه دو لا روشفوکو (2000) و جايزه ی رله دو رمان دوازيون (2000) و جايزه ی رولان دو ژوونل (2000) را از آن خود ساخته است.
لازم به ذکر است که اين رمان به ويژه بدليل موقعيت حساس چين در برابر اين دوره از تاريخ خود به زبان چينی ترجمه نشده و شايد دليل اين مطلب که نويسنده آن را مستقيما به زبان فرانسه نوشته، اجتناب از سانسور رژيم سياسی چين کمونيست در زمان نگارش کتاب بوده است.
دای سيجی جز اين رمان تا کنون دو رمان ديگر نيز به رشته ی تحرير درآورده است: « عقده ی دی» در سال 2003 ( برنده ی جايزه ی فمينا) و در شبی که ماه در نيامد (2007) .آخرين فيلم او نيز دختران گياه شناس ( 2006) نام دارد.
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:27  توسط الهه هاشمی | 

 

بالزاک و خیاط کوچولوی چینی اسم اولین ترجمه ی منه که نشر چشمه تا چند وقت دیگه اونو منتشر می کنه. این رمان را دای سیجی نوشته ، یه نویسنده ی چینی که سالهاست در فرانسه زندگی می کنه.
درباره ی رمان و نویسندش بازم می نویسم
تا بعد
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:24  توسط الهه هاشمی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
برای من نوشتن وسوسه انگیزترین و در عین حال سخت ترین کار دنیاست.
هنوز چیز دندان گیری ننوشته ام.
برای دست گرمی ترجمه می کنم
تا روزی که آن قدر خوانده باشم،آن قدر دیده باشم و آن قدر زندگی کرده باشم که کلمات از راه برسند.


نوشته های پیشین
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
پیوندها
مادام ادواردا
ابراهیم هاشمی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM