جیغ
نوشته ی آنی سمن

در اوبرالچ[1]، گردشگری زخمی به دلیل نرسیدن
کمک جان سپرد؛ این در حای بود که وی در نزدیکیهای
گروهی کوه نوردی آلمانی بوده که آنجا اردو زده بودند. روزنامه ژنو.
میتوانست جیغ بزند. همه جا آرام بود. بادی نمیوزید. اگر جیغ زده بود، حتا فقط یک بار. حتا با صدای ضعیف صدا کرده بود، این مردها میتوانستند بشنوند. آنها خود را حاضر میکردند تا فردا به وایسهورن [2] صعود کنند. کوهنوردان تعلیم دیده که نیروی خود را جمع میکنند و شبی را در آرامش گذراندند.
زن روستایی سربلند کرد. زمانی دیگر است. در کشوری دیگر. زن فقط گفت، آه، و بعد، مرد بیچاره؟ (Du, armer kerl). برشی از نان قهوهای برید. Da, nimm (بیا، بگیر). کمی بعد – مرد زود شروع به خوردن نان کرده بود – زن گفت، از آنجا میآیی (Du kommst vondorther) . این حتا یک سوال نبود. زن میدانست.
دیگر هیچ نگفت.
سوسنهای کوهستانی روییدهاند. کوشادها[3] روییدهاند. آبی کوشادها و اُخرایی سوسنها و تمام طول سنگلاخها گسترهی صورتی مایل به بنفش و نقاشی گونهی درختچههای کوهی که گویی از هفتهها پیش شکوفه کردهاند.
خطوط در خمیری خاکستری غرق شدهاند. دستهای دقیق طراحی شده در کنار صورت قرارگرفتهاند و از گوشها که نمیخواهند صدایی بشنوند محافظت میکنند. تقریباً در وسط تصویر دهان بزرگی باز شده که از آن جیغ بیرون میآید. رنگ آمیزیهای نرم، پیچ در پیچ (بدن، آسمان، ساحل) در تضاد با خطوط ضخیم جاده که به عمق تصویر میگریزند، در تضاد با طرحِ خشکِ جان پناه، در صفحهی بعدی کاتالوگ، یک چاپ سنگی بر اساس تصاویر. هنرمند در حاشیه نوشته است :
[4] Ich fühlte das grosse Geschrei durch die Natur
زن روستایی دری را در انتهای سالن باز میکند، میگوید، از این طرف بیا (komm hiercher). زمانی دیگر است. زن میگوید، خم شو (Bück dich). به چهارچوب در میخورد. کورکورانه پیش میرود تا وقتی که دیوار مقابل، از سنگی زبر، را لمس میکند. کنار دیوار بستری کاهی قرار دارد. صدای صندوق چوبی را میشنود که آن را جلوی در دوباره بسته شده هل میدهد.
ولی قبلتر، ولی آنجا، این مرد چسبیده به در او بود، تو بودی، بی حرکت و ساکت. در ورودی انبار جداسازی، در صف طولانی مسافرهای رنگ پریده زود او را شناختی، نامزدت را. آن سویِ سالن، راه به اتاق بتنی منتهی میشد. .Schnell, schneller [5 میدانستی. Vorwärts[6]. Schneller صدای چکمهها. دستورها همراه با کوبش چکمهها. تو هیچ کار نکردی.
میگوید، چه کار میتوانستم بکنم؟
زن سر بر میگرداند و میگوید (نزدیک پنجره در مه شامگاهی است)، میتوانستی جیغ بزنی.
«خورشید غروب می کند، آسمان به رنگ سرخ، همچون خون می شود.»
آرامش غروبها حالا چیزی بسیار عادی است. ما فراموش میکنیم که در حصار دو لایهی سیم خاردارها، سه برجک نگهبانی وجود داشت.
در پونار جیغ نکشیدند
در لودز در بیالیسکوف در ویلنا
در بایار جیغ نکشیدند و در ژونوسکا[7] هم.
تو. زن میگفت. وقتی او را در صف دیدی. تو بردهی مطیع جلادها که موظفت کرده بودند آرامش کنی فریبش بدهی. تا این که کار انجام شود. چیزی که پیش بینی شده بود. وقتی نگاهت کرد چه گفتی؟ وقتی برای آخرین بار روبروی هم بودید. شما دو نفر که تصمیم گرفته بودید زندگیتان را با هم بگذرانید.
آسمان شیری رنگ. یخچالهای صدفی. در برابر زیبایی دنیا دلمان نمیخواست حرف بزنیم. فقط میخواستیم لحظهای بگوییم شکر. ولی زود منصرف میشدیم، واقعاً چیزی برای گفتن نداشتیم. یا شاید فقط. بعضی روزها. چون زیبایی دلهرهآور است. جیغ میزدیم.
و باز صدای صندوق چوبی که روی زمین سنگفرش کشیده میشد را شنید. زن روستایی در را باز کرد و گفت، آنها دور شدهاند، میتوانی بروی (Sie sind weg, du kannst gehen) . زن گفت Gott beschütze (دست خدا به همراهت). سریع خورجینی پر و بعد هم پالتو کهنهی نخ نمایی را به طرفش دراز کرد.
آرام به او گفتی، بگذار کمکت کنم سگک پیراهنت را باز کنی، وسایلت را روی هم بگذار تا زود پیدایشان کنی، خجالت نکش، موقع حمام، این طوریست، مقررات است. اضافه کردی – شاید – آب گرم بعد از خستگیهای سفر سر حالت میآورد؛ ببین، همه حاضر میشوند. وقتی بین جمعیت در آن هیاهو برهنه جلوی تو ایستاد حتا با اشتیاقی تمسخرآمیز زمزمه نکردی هیچ وقت چنین زیبا نبوده؟
و آنها؟ که بدنهای تکیده را بی هیچ کلامی به درون شعلهها پرتاب میکردند. کار روزمرهشان، مشغولیتِ پیش پا افتاده و معصومانهشان.
زن میگوید، آنها، مهم نیستند. از تو حرف بزنیم. اگر دروغ نگفته باشی. که فقط سر جایت ساکت، غصهدار و بی حرکت ماندی. میخواستی زندگی کنی. هیچ چیز نگفتی.
بعد، همیشه یادمان میماند. ندامتهایمان را در بازی عضلات تحلیل میبریم. خستگی جسم را به مانند مرهمی برای عذاب روح میجوییم. زمانی بس طولانی گذشته است. هوا خنک شده، درمان خواهیم شد. در کنار پرتگاهی ماجراجویی میکنیم. سُر میخوریم. میافتیم. بریدگی. خون فواره میکند، سرخ مثل سرخی غروب.
«حس کردم جیغی از دل طبیعت گذشت. به نظرم رسید میتوانم جیغ را بشنوم- تصویر را کشیدم - ابرها را به رنگ خون واقعی کشیدم. رنگ ها نعره میزدند.»
زن میگوید بیست سال دارد. میگوید که دوستش دارد. که دیگر نمیتواند با او که فقط سر به زیر انداخته زندگی کند. مرد میداند. بیست سال پیش در آن تابستان دیگری تازه بیست ساله شده بود. دیگری هم با آخرین نگاه میگفت دوستش دارد، روزی که مرد جیغ نکشید.
گردشگری که جسدش دیروز
توسط کوه نوردانی که به وایسهورن صعود میکردند
پیدا شد، شناسایی نشده است. روزنامه ی ژنو.
آنها با اطمینان میگفتند، میتوانسته اند کوچکترین فریاد را در سکوت عظیم کوهستان بشنوند. میتوانستهاند به کمک زخمی بروند. زخم را با شریان بند ببندند، برای هر چه زودتر پایین بردنش برانکاردی سر هم کنند. Schnell. جیغ نزد. یکی از آنها باز، با دیدن کفشهای بزرگش زمزمه کرد، واقعاً افسوس میخورم (Es tut mir wirklich leid). همهی ما افسوس میخوریم (Es tut uns allen leid). بعد میگوید زندگی ادامه دارد و اگر تحقیقات تمام شده، فردا صعود از پیش برنامه ریزی شده را انجام خواهند داد. آن بالا هوا پاکیزهتر است، فراموش میکنیم. آنها امشب بر فراز ارتفاعات آلپ صعود میکنند. فردا آفتاب نزده راه میافتند. دست کم اگر هوا همین طور خوب باشد.
ترجمه ی الهه هاشمی - مرداد ۸۸
[1] Oberaletsh : معنی تحت الفظی آن " زمین بلند " است ؛ یکی از زیباترین منطقههای آلپ سوییس. آلتشورن (195 4متر) یکی از قلههای آن است.
[2] Weisshorn: قلهی آلپ سوییس (در لو واله)، که ارتفاعش به 4506 متر میرسد.
[3] کوشاد یا جنتیانا : گیاهی که در کوهستانها رشد میکند.
[4] این نقل قول که آنی سمن آن را کمی بعد کامل میکند از دفترچه خاطرات ادوارد مونک، در تاریخ 22 ژانویه 1892 نقل شده است.
[5] کلمههای آلمانی: تند، تندتر. م.
[6] کلمهی آلمانی : به پیش. م.
[7] Ponar, Loidz, Bialystok, Vilna, Bah yar, Janowska